![]() |
![]() |
|
| روزنوشت ها، خاطرات تنهایی،شب زنده داریها ،شعرها و بی تو بودنها.... |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 اسفند1385ساعت 17:37 توسط ماهک |
|
|
خوابم نمی برد..
ساعت از سالها گذشته.... اینک این ماه است که به دستش ساعت بسته است!!!!! وهم خیال امانم نمی دهد امواج آرام خیالم دیگر به ساحل روحم نمی آیند دیگر از آن فرار می کنند نمی دانم آنها دیگر چرا ؟؟؟؟! کسی نیست برایم لالایی سرد بی روح کسالت بار را سر دهد...... چه برسد به اینکه بخواهد مرا نوازش کند! اصلا نوازش چیست؟ همان نیست که وقتی دلبندش می شوی دلبندت به تو می زند و تو از زجر درد و پرستیدنش لب از هم باز نمی کنی و دندانهایت را به هم می فشاری تا.... این درد به درونت مخفی شود.............. صدای درد کشیدنت را او نشنود؟؟؟؟؟؟ ولی مگر خزانه دردت چقدر خالیست که تو همهُ دردهایت را در آن میریزی؟ شاید تنها چیز...... و تصوری از ماکت آرزو هایت.........! تصورش را بکن... زمانیکه تو از پشت میله های زندان به آن طرف میله ها می نگری.... چه در بند باشی ... چه آزاد.... باز دلت می گیرد چون تو آن لحظه فرق بین دو سوی میله ها را نمی فهمی..... از هر طرف که بنگری نمی توانی سرت را از بین آن میله ها رد دهی تا .... کاش بفهمی... من اینطور احساس خفگی می کنم حتی دیگر خودم هم مرا تحویل نمی گیرد! سایه ام هم مثل بقیه از پیشم رفته.... کجا؟؟ او چرا؟ بغضم می ترکد و تازه می فهمم فقط اوست که مرا می فهمد و ترکم نکرده! این بغض توان دوباره گفتن دوستت دارم رو از من گرفته اما در دلم میگویم دوستت دارم اصلا عشق معنیش چیه؟ همان نیست که فقط از طرف تو بود که اینطور معنیش کردی که دوستش داری چه دوستت داشته باشد چه نداشته باشد... خدای هر همه... تشنه عشق او بودن کی به سیرابی ختم میشه؟ ای عشق من... گفتی من باید بروم تا دیگر نباشم گفتی گورت را جای دیگر پیدا کن......!!!!!!!!!!!!!! گورت را گم کن......... انگشتم را به نشانهُ آنکه می دانم رفتنت را ولی چرایش را نه به روی لبانت گذاشتم........ ترسیدم....از اینکه نکند کاری کردم که نتوانی نفس بکشی ..... و تو تمام احساس سر انگشت مرا بوسیدی..... کاش میدانست همین مرا آرام می کند... مگر از او چیز بیشتر خواستم؟؟ گفتم می روی دلم را نیز با خودت ببر... اما او نمی دانست که فقط یک تعارف بود!!!!!! من دلم را می خواستم ولی او با خود برد به من گفت قول بده گوشه قلبت جایی برای من بگذاری... نمیدانست یه گوشه کوچک گذاشتم اما... برای خودم و بقیه اش را به نام او کردم کاش میشد قلبم را به او بدهم تا مطمئن شود و در آخر باعث میشد من مرده که قبل از اینها مرده بودم باز هم بمیرم.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 اسفند1385ساعت 17:25 توسط ماهک |
|
|
در این شبهای مهتابی
که از تو دورم و از خویشتن سیرم تنفر دارم از خویش و کمی هم از تو دلگیرم چنان دیوانگان سر بر در و دیوار می کوبم چنان آوارگان در غربت احساس می میرم.... به امیدی که باز آیی... به یا گرمی آغوش جانبخشت به یاد آن همه مهتاب شبهایی که تا صبح سحر آندم که خورشید از کنار پرده توری کمی آنورتر کوه بلند پیر می آمد نوازشگر و با گرمی خود بیدارمان می کرد به یاد آنهمه مهتاب شبها که به دور از چشم آدم های بد بیدار می ماندیم و در گوش هم از احساس می خواندیم اگر حتی در اوج نفی و رسوایی بدون ترس و پروایی ز بد گویان در این شبهای مهتابی من از گلبرگ از گلدان قناری هرچه که زیباست دل سیرم! به تو گفتم که نذری دارم و امشب ادای نذر خواهم کرد
از امشب در حیاط خانه دستم را به سوی آسمان پرواز خواهم داد
و از آن خالق هستی که دستم را از اوج کبریا پس داد و بر دستان تو بنهاد
خواهم خواست
دوباره بر سر کالسکه هرشب گل مهتاب بنشاند
و دستم را تمنا وار در دست تو بگذارد
و از تو عشق را این بار بستاند
به دست من من دلپاک بسپارد
که عمری عشق را فریاد سازم با شکیبایی....
هرگز گمان مبر پنهان که می شوی در خود
در خود تورا نمی بینم
پنهانی ات زیباترین گواه بینایی من است!
تک واژه را نگاه کن
تنها مکثی میان انگشت های تو کافی ست
تا گرد و غبار پنجره بر گیرم و خورشید را بنگرم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 اسفند1385ساعت 3:53 توسط ماهک |
|
|
سالهاست که کور شده ایم
قرن هاست کر گشته ایم حتی صدای تپش قلب خویش را از یاد برده ایم سالهاست که قلب را انکار کرده ایم و در سر زندگی میکنیم سالهاست که بودن را با ماندن اشتباه گرفته ایم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 18:25 توسط ماهک |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 18:24 توسط ماهک |
|
|
هر صبح که می بینمت آری به جرم عشق
در دادگاه دلهره
محکوم می شوم
محکوم به اعدام در صبح روز بعد
اما
هر ظهر که خسته ام از کارو بار صبح
از پشت پنجره می بینمت سپس
سرباز جذبه های ماهر چشمان نافذت
سوی سلول انفرادی چشم تو می برند
من را
که محو نگاه تو گشته ام.........
تا عصر می رسد از خواب می پرم
فکر فرار از محبس چشم تو ام ولی
حکمم به دادگاه تجدید نظر داده می شود...........!!
ای داد
این حکم آخر است_: تبعید
اینگونه است
که شبها به وقت خواب
من به جزیره خیال تو تبعید می شوم......................
.................
در مصاف عشق چون شمعم که آبم می کنند
همنشین شعر دلگیر و شرابم می کنند
شعرهایم تا به اوجم می برند اما دریغ
چشم های مست تو فورا خراب می کنند
باز می آیم ولی با دیگران می بینمت
دیگران هم چون تو در درگیر عذابم می کنند
فکر رفتن می کنم اما همین نا مردمان
با نوای ماندن بیهوده خوابم می کنند.......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 اسفند1385ساعت 1:37 توسط ماهک |
|
|
نـيـسـتــش !
نمی دونم كجاسـت ؟! چه می كـنـه ؟ ولي مـيـدونـم كـه ندارمـش ... ~~~~~~~~~~~~ هيچ وقت نخواستم كه تو رو با چشمـات به ياد بـيـارم نمي خواستم كه تو رو ، تو گم ترين آرزوهام ببينم نميخواستم كه بي تو به ديوارها بگم هنوزم دوستـت دارم ... آخه تو حول و ولاي پريـشونـيهـام ، تورو نداشتـم ! تو گير و دار اي بابا دل تو هيچ و حال او خوش ، ای بی مروت ، ديگه دلي ميمـونه كه جور دل كبوتر بـتـپـه ؟! كـه با تو از جون زندگي اش بـگـه ؟ بگه كه هـنــوز زنـدســـت ؟! ~~~~~~~~~~~~ اگه صدا صداي مـنـه ، نـفـس اگه نـفـس تو ، بذار كه اون خوش غيرت هـاش بــدونـن : كه دل ، ديگه دل من نيست ! نه ديگه اين دل واسه ما دل نـمـيـشـــه ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 اسفند1385ساعت 1:28 توسط ماهک |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 2:6 توسط ماهک |
|
|
آرزوهایم زیر انبوهی از خاکستر هنوز نفس می کشند... هنوز شعله ورند... نسیم مهربانی تو کی می وزد؟؟
چه کردی با من؟...
ميخواهم بنويسم... اما از چه؟از کي؟ و براي چي؟... وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست... اما براي شنيدن چه کلامي؟... مي خواهم بنويسم... از تو.. از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت.. مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد... چه کردي با من؟... چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟.... چه خواستي که نکردم؟... غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند... اما درماني نيست که به مقابلش روم... آخر تو تنها اميد بودي... تنها دعاي شبانه ام... مي خواهم بنويسم... از چشماني خيس و دلي در اندوه نشسته... از آرزوها و دعا هاي بيهوده... هنوز دستانم ميلرزد ... اما باز هم مي خواهم عقده نشکفته ي دل را با نوشتن باز کنم.... نمي نويسم چگونه مي پرستمت... مي نويسم که مردنم را در پايت باور نداري... مي نويسم که من همان جزيره متروک بودم... اي که بي من قصد رفتن مي کني... مي خواهم بنويسم اما چه سود؟... تو که نخوانده دوررش مي اندازي.... چه سود از نوشتن وقتي گريه هايم نتوانست تو را از رفتن باز دارد.. ديگر نمي خواهم بنويسم ... ديگر نمي خواهم بگويم چه قول ها دادي و چه قسم ها خوردي... نمي خواهم بنويسم که چگونه دستي که به نياز بسويت دراز شده بود... رد کردي... نمي خواهم بنويسم که مي تواني فراموش کني ... اما نا نوشته مي داني که هرگز فراموش نخواهم کرد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 0:37 توسط ماهک |
|
رز سفید دل سیاه منم که تنها مانده ام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 بهمن1385ساعت 1:7 توسط ماهک |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 23:49 توسط ماهک |
|
|
تقدیم به دوست خوبم مصطفی :
من مدت هاست که از زمین کنده ام ! تو این راز را میدانی و همه برگهای پاییزی که بی هیاهو بر زمین ریختند و همه درختان لختی که هیچ باکی از عریانی نداشتند ؛ همه روزهایی که شب شدند و شبهایی که سرد شدند و برف که بی صدا بر حریر سپید شب زمستانی من و تو پا گذاشتند ........ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 17:6 توسط ماهک |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 16:56 توسط ماهک |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 23:38 توسط ماهک |
|
|
اعتراف می کنم! همیشه از آخر نبودن تو ترسیده ام از اتفاق رنجیدنت از دوباره خواب ندیدنت از تنهایی سیاه ترانه هایم از سکوت ممتد نفسهایم از خودم ! از تو ! آنقدر بچگی کردم تا مجبور شدی به پرسیدن سال تولدم باورت نشد خندیدی و گفتی : خانمی شدی برای خودت خندیدم : برای خودم ؟ خندیدی !! خندیدی !! خندیدی !! اعتراف می کنم ! گاهی از تکرار خنده هایت ترسیده ام از تامل و فکری که می کنی از نگاههای کش دارت از بزرگیت ، صبوریت از تحمل دستهای سخاوتمندت از خودت ! از من ! اعتراف می کنم ! من ، ساده به دنیا آمده ام و این بی انصافی است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 23:38 توسط ماهک |
|
|
عشق را در سکوت زمزمه کردیم.نگاه هایمان در هم آمیخت و قلب هایمان
گره خورد ، گره ای جدا نشدنی. سکوت ادامه پیدا کرد و عشق ریشه گرفت
نگفتی و نگفتم!
گذشت و گذشت . زمان زیادی که در سکوتی توام با عشق گذشت.
نگفتی و نگفتم!
قلبم سر شار از تمنا بود و قلبت سر شار از نیاز ... دستهایمان دور از هم
چیزی کم داشت ، اما چیزی که زیاد بود سکوت مرگبار عشقمان بود.
باز هم نگفتی و نگفتم!
و امروز که من در صفحه قلبم نوشتم:
ـ از میان کسی که دوستش داری و کسی که دوستت دارد آن که دوستت
دارد انتخاب کن عشق راپذیرا باش گدایی نکن! ـ
به سراغم آمده ای ، گفتی اما هرگز نخواهم گفت. خود را به دیگری می
سپارم آن که دوستم دارد و از اول گفت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 23:35 توسط ماهک |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 20:18 توسط ماهک |
|
|
دوست داشتن يعني
![]() دوست داشتن يعني
گلي به دستت مي دهم تا دروازه اي به گلستاني بگشائي ![]() آينه هاي موازي دوست داشتنم را وسعت مي دهند ![]() دوست داشتني چرا نمي شوم در چشم ماهي ؟ ![]() عقربه که تند تر مي چرخد دوست داشتنم گر مي گيرد ![]() ازمن مرنج
تلاش کن دوستت بدارم ![]() صداي بارش باران نمي گذارد بگويم دوستت دارم ![]() از درخت دوست داشتن اگر مي تواني پيچک ترديد را جداکن ![]() درخت تنهائيم را با دوست داشتن تزيين کردم ![]() همه چيز گران و سخت شده دوست داشتن فقط ارزان است و ساده ![]() تا گل محمدي حسد نورزد دوست داشتنت را پنهان کردم ![]() حس دوست داشتن به قشنگي دوست داشتن نيست ![]() تا دوستش نداشتم ندانستم که دوستش دارم ![]() چون دوستت دارم سخت ترين کلام « دوستت دارم » گفتن است ![]() دلت مي خواهد دوست بداري يا دوستت بدارند اگر مي خواهي دوست بداري دوستت دارم ![]()
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 20:11 توسط ماهک |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 23:42 توسط ماهک |
|
|
آزارم می دهی ... به عمد ...
اما من آنقدر خسته ام , آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم ...
نه گله ای
نه شکوه ای
حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است.
دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است .
انتظار بی مفهوم است .
نه کینه ای . نه بغضی . نه فریادی .
فقط صدای چلک چلک باران
این منم که روی وسعت دل زمین می گریم ...
باورم نمی شود.
دیگر حتی خوابت را هم نمی بینم. می ترسم. می ترسم عادت کنم به درد نبودنت ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 23:35 توسط ماهک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من ماهک هستم همتون را دوست دارم شما هم منو دوست داشته باشید
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
تنهایی های شبانه تنهایی های روزانه |
| پیوندها |
|
شب شیشه ای مهمون تازه وارد ...تقديم به تو بچه های تنها برای اوحتی اگر نخواند نسل آتش دختر اهوازی مصطفی مشکی پوش رویای لبخند |
|
RSS
|